فرهاد داودوندی 

مدتی از قطعی بلاگفا میگذرد و چند روزی است خوشبختانه مشکل برطرف شده است. خیلی مطالب برای نوشتن در این صفحه مجازی داشتم  که به شرط حیات سر فرصت تک به تک خواهم نوشت.
در این دنیا که کسی را با کسی کار نیست خدای مهربانم را شاکرم که دوستانی به من داد بهتر از آب روان. سال های طولانی است که با فرهاد داودوندی دوستی خانوادگی دارم. بدو آشنایی من با او از جشنواره مکزیک بود و تمامی حواشی آن و جالب اینکه دقیقا در روزهایی که کسانی را که فکر میکردم بهترین دوستان من هستند، در کمال ناباوری همگی به من پشت کردند؛ دست روزگار مرا با او آشنا کرد. آقا فرهادی که شناخت او باز هم مرا به دوستی ها و برادری ها امیدوار کرد.
از باب سن حساب کنم هم سن سال پسر بزرگش امیرحسین هستم و الحق والنصاف جز محبت و پدری از این مرد بزرگ ندیده ام. در شهری که همه او را به خبرنگاری، عکاسی و وبلاگ نویسی و ... میشناسند من او را همراه لحظه های سختی از زندگی خود دیدم که هرآن کاری از دستش برمی آمد در حق من روا نداشت و با جان و دل در رفع مشکلات ریز و درشتم تلاش نمود.
و همیشه  و همیشه مرا شرمنده محبت و لطف بی نهایت خود کرد.
در این پست تنها میخواستم از فرهاد داودوندی به زبان خود او بخاطر همه ی زحمت هایی که در این مدت به عناوین مختلف و در زمینه ای گوناگون برای او داشته ام تشکر بسیار ناچیزی کرده باشم و در آخر هم تنها از خدا برای همه ی رفاقت های نابش سلامتی و تندرستی آرزو میکنم.
آقا فرهاد این شعر از سهراب تقدیم به تو: 

خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟